على اكبر دهخدا

992

امثال و حكم ( فارسى )

سنگ بينداز بغلت باز شود . رنجى بىحاصل است . سنگ خاله قورباغه را گرو مىكشد ( يا ) جلو ميكشد . ( باز . . . ) هميشه ادعائى را كه هرگز ثابت نشده دليل دعاوى ديگر خود قرار ميدهد . دائما دفاع از حق غيرمسلم ديگرى مىكند . سنگ دادن بر محل به از زر دادن بىمحل . از مجموعهء امثال طبع هند . سنگ در دست و مار بر سر سنگ * نكند مرد هوشيار درنگ . سعدى . نظير : مگو بايد اين مار كشتن به چوب * چو سر زير سنگ تو دارد بكوب . سعدى . رجوع به : دشمن چو بدست آمد و . . . ، شود . سنگ در ساغر زدن . سنگ در ساغر نيك و بد ايام زنند * وز كف سنگدلان نصفى و ساغر گيرند . مجير بيلقانى نظير : سنگ بر قنديل زدن . سنگ در موزه داشتن . سنگ در موزه كسى بودن . سنگ در موزه آمدن ، ( يا ) افتادن . تمثل : بىچاره را جان در قالب چون كيك در شلوار و سنگ در موزه بتقاضاى انتزاع زحمت مىنمود . مرزبان‌نامه . چرخ را با شرفش سنگ فتد در موزه * كوه را با سخطش كيك فتد در شلوار . انورى . اى صدر جهان مپرس كين چرخ * در موزه بخت من چو سنگ است . انورى . چو وهم تو در سير برهان نمايد * از او باد را سنگ در موزه آيد . انورى . نظير : كيك در شلوار افتادن . سنگ سنگ را ميشكند . رجوع به : آهن آهن را از كوره كشد ، شود . سنگ روى آب آمدن . چو رامين گه گهى بنواختى چنگ * ز خوشى بر سر آب آمدى سنگ . ويس و رامين . سنگ روى يخ شدن . در پيش همگنان از برنيامدن حاجت شرمسار گشتن . سنگ سنگ شكن . رجوع به آهن آهن را . . . ، شود . سنگ صبر بر دل بستن . تمثل : و خاك سياه چون نبات سبز بايد خوردن و سنگ صبر بر دل بستن . مرزبان‌نامه . در محرومى از سعادت قربت و مهجورى از آستان خدمت سنگ صبر بر دل بست . مرزبان‌نامه . نظير : دندان بجگر نهادن . سنگ قناعت بر شكم بستن .